قصه عباس آقا بلشویک
نشسته بود روی لوله تانک.پیشاپیش لشکر به سمت سراب می آمد.از وقتی دست و پایش را به لوله ی تانک بستند؛ پلک نزده بود. مثل سربازی که دو روز نخوابیده،کاسه ی چشمانش گلگون بود. ظهر وقتی دیزی ها را از روی اجاق برداشت و مغازه را بست؛ گمان نمی کرد همین مسیر را سوار بر لوله ی

