قصه عباس آقا بلشویک

قصه عباس آقا بلشویک

    نشسته بود روی لوله تانک.پیشاپیش لشکر به سمت سراب می آمد.از وقتی دست و پایش را به لوله ی تانک بستند؛ پلک نزده بود. مثل سربازی که دو روز نخوابیده،کاسه ی چشمانش گلگون بود. ظهر وقتی دیزی ها را از روی اجاق برداشت و مغازه  را بست؛ گمان نمی کرد همین مسیر را سوار بر لوله ی

خاطرات بستنی

خاطرات بستنی

در سراب یک کافه بستنی بود سرچهارراه اصلی بسمت مسجد خلیفه بیگی که می نشستیم وبستنی یا نوشابه شوئپس میخوردیم که هردو پنج ریال بود.؛
تاجیار و ماهیان خمارش

تاجیار و ماهیان خمارش

تاجیار و ماهیان ِخمارش   ازش خوشم میومد ، شبیه هیچکس نبود.سالهایی که توی خیاطی گیر افتاده بودم، می دیدمش.سلام می کرد و می رفت اون پایین توی تاریکی .زیر زمین دوتا قهوه خونه روبروی هم داشت . یکیش پاتوق کسایی بود که یواش حرف می زدند و بلند می خندیدند. اون یکی مال کسایی

[nolink]