گزارش:
امین عرب زاده
استاد شهریار؛ نغمهسرای اتحاد و شرافت ملی ایران

شعر، آیینهایست که روح یک ملت در آن رخ مینماید؛ زبانی که فراتر از گفتوشنود، در ژرفای جان مینشیند و از میان تپشهای تاریخ، دلها را به هم پیوند میزند.
ادبیات، اگر به رسالت راستین خود وفادار بماند، میتواند همان کند که شمشیرها از آن ناتوانند: یکی کردن دلها و التیام زخمهای کهن وطن.
در ایرانزمین، جایی که اقوام و زبانها چون رنگهای گوناگون یک فرش نفیس در هم تنیدهاند، شعر همواره پرچم وحدت بوده است.
از حماسههای فردوسی تا غزلهای مهرآمیز حافظ، از اندیشهی ژرف مولوی تا طبع لطیف سعدی، همیشه نغمهای مشترک به گوش میرسد؛ نغمهای که با سمفونی عشق به انسان و وطن جانها را مینوازد.
در این میان، در سدهی ما، نامی میدرخشد که پژواک مکرر این پیوند است:
استاد سید محمدحسین بهجت تبریزی – شهریار ملک سخن.
شاعری که با دو زبان، اما با یک دل، حدیث عشق سرود و ندای همدلی سر داد؛ دلی که در آن، ایران به وسعت آسمان معنا یافت و وحدت ملی به رنگ عشق درخشید.
شعر شهریار؛ از نغمهی دل تا سرود ملت
شهریار از تبار شاعرانی بود که شعر را نه برای تحسین، که برای تپش آفرید.
در روزگاری که تفرقه در گوشههایی از خاک وطن سایه میافکند، او بانگ برآورد:
ما اتحاد واقعی خود نداشتیم،
ما را دچار تجزیه کردند و تفرقه…
این فریاد، تنها درد شاعر نبود؛ پژواک وجدان جمعی ملتی بود که قرنها همزیستی را زیسته، اما گاه اسیر شعارهای رنگین شرق و غرب شده بود.
شهریار بهخوبی میدانست که در جهان زبانی ایران، شعر قدرتی فراتر از سیاست دارد.
او از شعر بهره گرفت تا زبان را از مرزهای قومی برهاند و به نماد مهر بدل کند.
در غزلهای فارسیاش، با زبان دل و عطر ایمان از ایران سرفراز گفت؛ و در شاهکار ترکیاش، حیدربابایه سلام، با زبان مادری به یاد وطن و مهر انسانی سرود.
در هر دو، پیامی یگانه جاری است:
انسان، برادر انسان است؛ و ایران، خانهی مهر همهی فرزندانش.
زبان؛ پلی میان دو جهان
شهریار، شاعری بود که در دو زبان میزیست، اما در هیچیک محصور نشد.
او زبان فارسی را به لطافت عشق آغشته و زبان آذری را به آفتاب وطن پیوند زد.
در اندیشهاش، زبانها نه رقیب که رفیق بودند؛ نه مرز، که راه.
وقتی حیدربابایه سلام را مینوشت، به ظاهر از کوه و باران و کودکی سخن میگفت، اما در بطن آن فریاد مهر به ایران طنینانداز بود.
شعرش نه تنها دل آذربایجان، بلکه قلب ایران را به تپش وامیداشت؛ چراکه در پس هر واژه، روح وحدتی نهفته بود که از دامان مادری یگانه برخاسته بود.
شهریار خود چنین گفت:
پیامِ من به گردان و دلیران
درندهخنجران، دوزندهتیران
گرَم خون ریخت دشمن، شهریارا
به خون دانی چه بندم نقش؟ ایران
همین نگاه انسانی و فراگیر، او را از شاعری محلی به نمادی ملی بدل کرد.
او از «آذری بودن» نگریخت، بلکه از آن پلهای ساخت برای درک «ایرانی بودن».
میهن؛ دروازهای از عشق
در شعر شهریار، ایران نه خاک و نقشه، که خاطره و ایمان است.
مفهوم وطن برای او در مرزها محصور نمیشود؛ در اشک مادر، در یاد کودکی، در صدای اذان و در آواز عاشقانهاش جاری است.
او در غزلی میگوید:
مسلّم باشد ایران را در آفاق
به فرهنگ و تمدن، پیشوایی
همه مهر و محبت بود و تاریخ
نکو دارد بدین دعوی گُوایی
هنوز از خاکِ نادر سرمه سایند
سیه چشمانِ هندو و ختایی
ولی درپاسِ میهن هم سر و جان
به کف دارد نژاد آریایی
عشق به ایران در شعر شهریار نه شعار، که تجربهای زیسته است.
هر واژه در شعرش قطرهای از خون دل است که به جوهر مهر بدل شده.
در جهانی که مرزها بیش از دلها فاصله میآفرینند، شهریار به ما آموخت:
مرز حقیقی وطن، جایی است که دل به آن وابسته است.
شهریار و رسالت اتحاد
شهریار را نمیتوان تنها «شاعر» دانست؛ او پیامآور رسالتی فرهنگی بود.
در هنگامهای که بادهای تفرقه از شرق و غرب میوزید، قامت برافراشت و با سلاح شعر در برابر جدایی ایستاد.
در غزلها و قطعاتش از اتحاد گفت، اما نه از اتحاد تحمیلی، بلکه از وحدتی که از دلها میجوشد؛ از خاطراتی که همه را به هم پیوند میدهد.
او در سرودهای دیگر چنین گفته:
سالها مشعل ما، پیشرو دنیا بود
چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود
دُرج دارو همه در حُکم حکیم رازی
برج حکمت همه با بوعلی سینا بود
عطرعرفان، همه با نسخهء شعر عطار
اوج فکرت، همه با مثنوی مُلا بود
داستانهای حماسی؛ به سرور و بسزا
خاص فردوسی و آن همت بیهمتا بود
کلک سَحّار نظامی به نگارین تذهیب
کلک مشاطه طبعی که عروس آرا بود
پند سعدی کلمات ملک العرش علا
غزل خواجه سرود ملا اعلا بود
هر گلی کز چمن باغِ جنان آبی خورد
نازپرورده این خاکِ عبیرآسا بود
بس توحش که در او شد به تمدن تبدیل
آمدن یرغو، و رفتن یَسَق و یاسا بود
خاتم ِگمشده را باز بجوی ای ایران
که بدان حلقه، جهان زیرِنگین ما بود
شهریار از تو نوای نی و ناقوس خوش است
این غزل را نسب از کوس ِ بلند آوا بود
در جهان شهریار، هیچ زبان یا قومی بر دیگری ارجح نیست.
همه، گلهای یک بوستاناند که اگر سرمای زمستان بر آن بتازد، همگی از ریشه خشک خواهند شد.
ایران در آیینه شعر شهریار
در نگاه شهریار، ایران پیکری زنده است؛ گاه در چهره مادری مهربان، گاه در قامت معشوقی جاودان.
او در هر شعر، دستی بر زخم وطن مینهاد و با مرهم عشق آن را التیام میبخشید.
شعرش مرثیه نبود، امید بود و این امید، زیباترین جلوه میهندوستی اوست.
در غزلهایش، تبریز با شیراز دست در دست دارد، و تهران با خراسان همنوا میشود.
در آوای شعرش، دماوند با سبلان سخن میگوید و ارس با کارون همصدا میگردد.
این همان وحدت در کثرت است که روح ایران را زنده نگاه داشته.
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب ِ پائیزِ تبریز است در باغِ گلستانم
به اشک من گل و گلزار ِ شعر ِفارسی، خندان
من ِشوریده بخت از چشم ِگریان، ابرِ نیسانم
فلک! گو با من این نامردی ونامردمی بس کن
که من سلطان ِعشق و شهریار ِ شعرِ ایرانم..
شهریار میخواست ایران را نه با سیاست، بلکه با شعر نگاه دارد.
و شاید همین راز جاودانگی اوست؛ هر بار که نامش برده میشود، مفهوم یکپارچگی ایران جانی دوباره میگیرد.
میراث شهریار در امروز ما
در زمانهای که جهان از افراط در هویتطلبیهای تنگنظرانه رنج میبرد، شعر شهریار همچون نسیمی دلانگیز، پیام عشق و یگانگی را بازمیتاباند.
او به ما آموخت که میتوان با چند زبان سخن گفت، اما با یک دل زیست؛ میتوان به یک قوم تعلق داشت، اما همه اقوام را در آغوش گرفت.
شهریار، شاعرِ دو زبان و یک ملت بود؛ صدای یکپارچه ملتی که از تنوع خود زیبایی میسازد.
شعر او نه تنها یاد گذشته، بلکه چراغ آینده است؛ زیرا هنوز، در هر گوشه ایران، کودکی حیدربابایه سلام را میخواند و در دلش نه فقط صدای کوههای آذربایجان، که طنین ایران بزرگ را میشنود.
شهریار؛ شاعر اتحاد و شرافت ملی
امروز، نام شهریار نه فقط بر سنگ مزار یا در کتابهای شعر، که در رگهای فرهنگ ما جاری است.
او ثابت کرد شعر میتواند میهنی بسازد که مرزش دل باشد و پرچمش عشق.
در جهانی که تفرقه هر روز چهرهای تازه میزند، شهریار چون فانوسی در طوفان میدرخشد؛ یادآور اینکه آنچه ایران را نگاه میدارد، نه قدرت، بلکه محبت است.
شهریار صدای زنده اتحاد ملی است؛
شاعری که از آذربایجان برخاست، اما در قلب همه ایران جاودانه شد.
او از خاک برخاست و در روح ایران ماندگار گشت.
روز جانبازیست، ای بیچاره آذربایجان!
سر تو باشی در میان، هر جا که آمد پای جان
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من
چون شکستهبال مرغی در هوای آشیان
تو همایونمهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاکآیین نژاد آریان
اختلاف لهجه، ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نهای
صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان
بیکس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو، ای جانانه آذربایجان!
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0