داستان:
بابک عارفی
قصه عباس آقا بلشویک

نشسته بود روی لوله تانک.پیشاپیش لشکر به سمت سراب می آمد.از وقتی دست و پایش را به لوله ی تانک بستند؛ پلک نزده بود. مثل سربازی که دو روز نخوابیده،کاسه ی چشمانش گلگون بود. ظهر وقتی دیزی ها را از روی اجاق برداشت و مغازه را بست؛ گمان نمی کرد همین مسیر را سوار بر لوله ی
نشسته بود روی لوله تانک.پیشاپیش لشکر به سمت سراب می آمد.از وقتی دست و پایش را به لوله ی تانک بستند؛ پلک نزده بود. مثل سربازی که دو روز نخوابیده،کاسه ی چشمانش گلگون بود.
ظهر وقتی دیزی ها را از روی اجاق برداشت و مغازه را بست؛ گمان نمی کرد همین مسیر را سوار بر لوله ی تانک از طاران به سراب برگردد و شهر را نجات دهد.جیر جیر چرخ ها اجازه نمی داد با حواس جمع اتفاقات دیروز را مرور کند.
-آ یتیم …با توام .مگه کشتیات غرق شده؟
طبخ پز دوست قدیمی اش بود.
– سلام …داشتم به باکو فکر می کردم. چه روزهایی داشتیم محمد حسین.
– لابد داشتی لزگی می رقصیدی.
– شهر خلوته آدم حوصله اش سر میره.
– منم مث تو. مغازه رو سپردم به علی زدم بیرون.
– اشتباه کردیم اومدیم سراب.
– کاش می شد مثل رشت و آستارا یه جایی بود برای اجرای نمایش.دلم برا تیاتر مشدی عباد تنگ شده.
– دلت خوشه ها. وسط این اوضاع قمر در عقرب. اهالی از ترس قشون روس دارن به دهات اطراف پناه می برن. همه چیز رو دارن چال می کنن.
– تو چرا مغازه رو نمی بندی؟
– دو سه تا مشتری دارم .می ترسم مغازه رو ببندم گشنه بمونن بندگان خدا.
از وقتی هواپیماهای روسی برگه ها رو ریختن رو سراب و اون بمب لعنتی به دربند آوارس افتاد؛ همه دنبال یه سر پناهند.
در خیابان دیگر آن هیاهوی ماههای قبل نبود. عباس آقا اجازه داده بود جلو مغازه بساط کنند و لواش قلعه جوق بفروشند.دهاتی ها این موقع از سال
محصولاتشان را می فروختند و دسته دسته برای خرید جهیزیه می آمدند. در تیمچه و بازار جای سوزن انداختن پیدا نمی شد.عباس آقا بعضی روزها صد دیزی آبگوشت بار می گذاشت و کلی کباب برای عروس دامادها آماده می کرد.
آن روز هم مهاجرینی که از باکو بر گشته بودند و دوست داشتند گروه نمایشی داشته باشند؛ دور تا دور میزها نشستند.
کسی چیزی نمی گفت. خبر ورود قشون روس همه را فکری کرده بود.
آقا محمد حسین، استاد تقلید صدا بود.مثل همیشه تلاش کرد همه را بخنداند.اما نشد که شد.
شهر در معرض خطری جدی بود. کاری هم از دست کسی بر نمی آمد.
محمد حسین طاقت نیاورد.بالاخره بلند شد و معرکه گرفت. یه نمایش طنز از خودش در آورد. پرده ی اول با هیتلر وارد مذاکره شد. پرده دوم سیبل استالین را تراشید و لبها را غنچه کرد.
کاشف گفت: دس بردار …حوصله داریا.
محمد حسین چشماشو بست.خنجر معروفش را در هوا چرخاند و عربده کشید: به من میگن قره دسته.از تیغه خنجر گرفت و دسته ی سیاهش را بوسید و گفت:
همین امشب میرم طاران،سر الیاس باقر اوف را براتون میآرم.
هلال گفت:آنوقت چیزی از سراب باقی نمی ماند دلاور. شهر را با تانکاشون ویران می کنن.می فهمی؟
نور آذر گفت:مردم دسته دسته دارن به دهات و کوههای اطراف پناه می برن.امروز صبح دار و ندارمون رو انداختیم چاه و روش خاک ریختیم.
عباس آقا انگار که فکر بکری به خاطرش رسیده باشد؛ از پشت میز برخاست. رو به محمد حسین گفت: به من میگن عباس بلشویک. زبان این کمونیست ها را من بلدم.این دیگه کار خنجر و دسته اش نیست.شما مراقب شهر باشین. من میرم باهاشون صحبت می کنم. اگر اتفاقی برای من افتاد، شما زن و بچه ها رو از شهر خارج کنید. مغازه را بست و رفت.
وقتی به روستای طاران رسید؛ شب شده بود. از اردوی روس ها صدای موسیقی می آمد. سربازان دور تا دور آتش ایستاده کف می زنند و هی هی می کردند.نگاهش به سمت شهر چرخید. سراب داشت یکی از دلهره آلودترین شب هایش را تجربه می کرد. فردا صبح چه خواهد شد؟! کسی نمی دانست.
در علفزار سینه خیز جلوتر رفت. صدای موسیقی واضح تر شد. داخل گودالی غلطید.حالا دیگر می توانست ستارهها را تماشا کند.لابد ستارهها هم داشتند تماشایش می کردند.
-پدر سوخته اینجا چه غلطی می کنی؟ اسمت چیه؟
به روسی پاسخ داد:عباسم. چون روسی بلدم به من میگن عباس بلشویک. اینجا هر کی لقبی داره قربان.
-بس کن…پرسیدم اینجا چه غلطی می کنی؟
-دارم می رقصم.با اجازتون.
گروهبان روسی خنده اش گرفت.عباس واقعا ایستاده بود و داشت می رقصید.
– پس می رقصی… باشه …باشه…
باقر اف از پشت سر گروهبان با خنده گفت: اینجا چرا عباس آقا؟ بیا وسط برقص ببینم.
یک ساعت تمام جلو سربازان مست رقصید.
وقت شام کنار فرمانده نشست و از سراب گفت.خیلی طول نکشید تا متقاعدش کند که شهر بدون خونریزی هم قابل تسخیر است.
– ما برای جنگ آمده ایم. نمی شود که مثل مهمان وارد شهر شویم.
-چرا نمی شود؟ با بزرگان شهر صحبت می کنم در باغ یتیم آقا اردو بزنید.بغل امامزاده
– بسیار خوب. ولی… اگر کلکی توی کارت باشه،
– برای اطمینان منو بذارید روی تانک و وارد شهر بشید. سرابی ها منو می شناسند. وقتی ببینند روی تانک نشسته ام شلیک نمی کنند.شما هم تیراندازی نکنید تا به تاجیار برسیم.
آن روز عباس آقا نشان داد با تدبیر و زبان هنر هم می توان سوار بر تانک دشمن شهری را نجات داد.
برچسب ها :داستان
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0