داستان:
بابک عارفی
تاجیار و ماهیان خمارش

تاجیار و ماهیان ِخمارش ازش خوشم میومد ، شبیه هیچکس نبود.سالهایی که توی خیاطی گیر افتاده بودم، می دیدمش.سلام می کرد و می رفت اون پایین توی تاریکی .زیر زمین دوتا قهوه خونه روبروی هم داشت . یکیش پاتوق کسایی بود که یواش حرف می زدند و بلند می خندیدند. اون یکی مال کسایی
تاجیار و ماهیان ِخمارش
ازش خوشم میومد ، شبیه هیچکس نبود.سالهایی که توی خیاطی گیر افتاده بودم، می دیدمش.سلام می کرد و می رفت اون پایین توی تاریکی .زیر زمین دوتا قهوه خونه روبروی هم داشت . یکیش پاتوق کسایی بود که یواش حرف می زدند و بلند می خندیدند. اون یکی مال کسایی بود که بلندحرف می زدند و نمی خندیدند.
دو نوبت صبح و عصر پیداش میشد.کتش رو مینداخت رو دوشش و با یه ابهت خاصی راه می رفت .انگار شاهزاده اورارتویی بود که از مقبره اش یه ساعتی زده بیرون ببینه توی شهرش چه خبره. چشاش همیشه ی خدا خمار بود و سیبلاش از دوطرف تا بناگوش . گودی بالای لبش آدمو یاد ماهی مینداخت.
یه روز هیکلش ،کل در رو گرفت و سایه اش رفت زیر سوزن چرخ خیاطی .انگار که قصد دعوا داشته باشه ولی نداشت. گفت :غلام !
این پسره خیلی میره تو نخ ما
حواست باشه .امروز چند شنبه است؟
آستین کتش کنار رفت و یه کله با کلاه یشمی اومد تو و گفت :یکشنبه.
دیگه ندیدمش تا خدمت سربازیم. از ترمینال تا چهار راه پیاده گز می کردم و می پیچیدم توی مغازه شیربرنج فروشیِ مرحوم باغچه ای . اونجا بود که دو هفته یک بار به پُست هم می خوردیم.
یه بار که هوا خیلی سرد بود با عجله در رو باز کردم و رفتم داخل یه کاسه پر کرد گذاشت جلوم با یه نصفه بربری خیلی سفت بود گفت: دیگه بربریا اون بربریای سابق نیست .نه شیرا ،شیر هستن ،نه برنجا برنج .پتوی گوشه ی مغازه نشست و گفت :باغچه ای هم دیگه اون باغچه ای سابق نیست. وسط لوسانجلس داشتم بستنی مهدوی میخوردم.
خودش بود . چشماشو مالید و منو شناخت.گفت شعرمو خونده جالب بوده.دیدم از اینکه براش شعر ساخته بودم ناراحت نیست . گفتم اگه عمری باشه از زندگیت یه فیلم می سازم. باغچه ای گفت :بفرما ما که یه عمر در خدمت خلق الله بودیم و هر روز صبح شیربرنجمون آماده بوده، بمونیم، اونوقت شما فیلم بسازی از یه آدمی که تا لنگ ظهر خوابه.
خواب نیستم. دارم فکر می کنم.- از زیر پتو گفت -.گفتم حالا که داری فکر می کنی ، بگو اسم فیلمو چی بذاریم ؟
گفت چه فرقی می کنه . بذار، مردی که سایه بود.اصلا حیفه روی آدما اسم بذاریم. اسم دست و پاشونو می بنده.وقتی هم نگاشون می کنی اون اسم لعنتی رو می بینی نه صاحبش رو .مث اینکه که به جای راننده به تاکسی سلام کنی.
اینجا که رسید، باغچه ای رو گوشش دو تا دایره کشید که یعنی زده به سرش .پتو ادامه داد.:من خیلی تمرین کردم. آدما رو بدون اسم نگا کنم .اولش یه کم ترسناکه .با خودت میگی این کیه؟ چقدر شبیه ماهیه!! اینجا چیکار می کنه؟ ولی بعدش طبیعت یه کیف خاصی داره .آدم با یه نگا به سبلان مست میشه باور کن.
آخه مگه درختا ، مگه ماهیا اسم دارن.مگه براشون مهمه چند شنبه است.؟
در باز شد و از میان بخار شیر برنج کله ای با کلاه یشمی اومد داخل و گفت:” دوشنبه” و ناپدید شد. صدا خیلی رسیده و قاطع بود نگار یه هشدارِ تلخ توش بود.
باغچه ای گفت باز خدا پدر این سید رو بیآمرزه تقویم رو اعلام می کنه.بعضیا میان در و میزنن میگم بفرمائید.کف دستشون رو نشون میدن.اون روز به یکیشون گفتم بنده خدا این تاجیار پرِ ماهیه .یه سبد بردار برو زیر پل سر آبریز وایسا ماهیا خودشون می پرند بغلت.
تنبل شدن این جماعت.مردی که سایه نداشت بلند شد. سر و وضعش رو مرتب کرد و گفت: ببینم تو می دونی چرا ماهیای تاجیار چشماشون خماره .؟گفتم نه دقت نکرده ام.گفت :آره من خیلی رفتم تو نخشون چشماشون خیلی خماره .انگار که شبا خواب دریا رو می بینن و صبح مجبورند با این کم عمقی تاجیار بسازند و جیکشون هم در نیاد. گفتم جدی؟خودمو ذوق زده نشون دادم تا ادامه بده .از همین حرفاش خوشم میومد .خوراک فیلم مستند بود. بلند شد که بره.
گفتم :ولی اونا هیچ تصوری از دریا ندارن.گفت:کی گفته؟کل وجودشون داد می زنه که اهل دریان.تاجیار مگه میتونه ماهی درست کنه ؟با کدوم عمق؟ .فعل و انفعال می خواد. -این تکیه کلامش بود- یه تکه روزنامه رو از جیبش در آورد و نشونم داد. توی تبریز فسیل یه ماهی رو پیدا کرده بودند.ماهیه دست و پا داشت.گفت :می دونستی سراب قبلنا دریا بوده؟ باغچه ای گفت : اینجا دریادبوده؟
گفت : سنگای آبگرم رو ندیدی همشون گرد هستن .کوهستانِ بزقوش ساحل دریا بوده اون سنگ ها رو موج دریا گرد کرده.
این ماهیا از دریا جا موندن .دریا گذاشته و رفته اینا جا موندن. کِی یه فعل و انفعال عظیم بشه اینا رو برسونه دریا.توی این آبگیرای کم عمق دارن نفله میشن.کودکیشون با ترس و گشنگی و نداری طی میشه و وقتی هم بزرگ میشن باید حواسشون به گربه ها ی گشنه و کلاغای سیر باشه.ماهی دریا میخواد. عمق میخواد. ماهیای تاجیار بلدند آرزو کنن. همین آرزو چشماشون رو خمار می کنه از بس خواب دریا می بینن.
دم در گفت:
می دونی؟وقتی آرزوی چیزی رو داری ،حتما استعداد رسیدن بهش رو هم داری.
اینو گفت و راه افتاد . تا پاساژ شهرداری داشتم نگاهش می کردم.
برچسب ها :پل تاجیار ، تاجیار ، داستان ، رودخانه تاجیار
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0