تاجیار و ماهیان خمارش
تاجیار و ماهیان ِخمارش ازش خوشم میومد ، شبیه هیچکس نبود.سالهایی که توی خیاطی گیر افتاده بودم، می دیدمش.سلام می کرد و می رفت اون پایین توی تاریکی .زیر زمین دوتا قهوه خونه روبروی هم داشت . یکیش پاتوق کسایی بود که یواش حرف می زدند و بلند می خندیدند. اون یکی مال کسایی




